تبليغاتX
دوست داشتن

48r32bq.jpg

 

 


 

نوشته شده توسط حلیمه در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط حلیمه در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


معجزه محبت

 

معجزه محبت تنها چیزی است که همواره می تواند اتفاق بیافتد. اما ممکن است تو باورش نکنی و در جایی غیر از دل دوست به دنبالش باشی به همین دلیل است که بار سنگین تنهایی را به دوش می کشی و لذتی را که در احساس مهرورزی نهفته به دست نمی آوری . و زندگی در انتها به تو خواهد خندید ، که گرمای قلبت را نفهمیدی و راهی به غیر از عشق برگزیدی ، خود را وقف دوست کردی و گامی به سوی آنچه که تو را به خاکستر بدل می کرد برداشتی و طعم تلخ تنهایی را از خلال کلمات سنگین و سخنان نادرست برای خود تدارک دیدی .

به یاد داشته باش این حقیقت جاودانه است : هیچ چیزی بیش از مهربان بودن تو را به خدا نزدیک نمی کند . هنگامی که زندگی از محبت سرشار شود ، تو با خدا روبه رو می شوی و عشق الهی تو را سرشار از سعادت می کند و می آموزی که مهرورزیدن یعنی بدون چشمداشت بخشیدن ، یعنی نثار خویشتن.

 و آنانی که نامهربانند عشق را درونشان مدفون کرده اند و دیگر چیزی ندارند نثار کنند . خود را نمی بخشند و راه را گم می کنند.

حالا ببین بالاتر از محبت می شناسی که درون تو را از شادی لبریز کند؟ بگذار عشق در قلبت طلوع کند . بگذار وصل شوی . اشک ها ی شوق و شادمانی از چشمانت فرو غلتند ، زیرا خداوند آن چشم هایی را دوست دارد که محبت بر سیاهی شان قدم می گذارد . وشوق دیدار ، درخشش شان را دو چندان می کند . فکر کن زندگی تو آن کتابی است که باید در مکتب عشق تعلیم داده شود. پس خاطره ای باش در یاد دوست که لمس مهربانی ات همیشگی و مثال زدنی باشد.

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

                                           چون به عشق آیم خجل گردم از آن

گر چه تفسیر روشنگر است

                                            لیک عشق بی زبان ، روشن تر است

چون قلم اندر می شتافت

                                            چون به عشق آمد ، قلم بر خود شکافت


 

نوشته شده توسط حلیمه در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت


زندگی یعنی عشق

یعنی فرو رفتن در آبی که نمی دانی عمق آن چقدر است.    

 

 

زندگی یعنی باور غیر ممکن ها

                وقتی که مرگ را از آن غربال کنی.  

 


 

نوشته شده توسط حلیمه در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 8:35 موضوع | لینک ثابت


 

تو را دوست دارم

 

بنفشه ها به چه زبانی به هم می گویند دوستت دارم؟بارانها کوهها و درختان به چه زبان؟ایا لبهایی که فردا

متولد می شوند بوسه را خواهند اموخت؟ایا عسلها فرهاد را می شناسند؟رایحه تو و رویاهای خودم را کجا

پنهان کنم؟نام تو با کدام حرف اغاز می شود؟چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است؟چه کسی دگمه های

پیراهنم را از ماه در اورده است ؟ چه کسی زیباتر و سپیدتر از نمکها می خندد ؟شعرهای من با کدام حرف به

پایان می رسد ؟ قلمرو دوزخ کجاست؟مساحت بهشت چقدر است؟ فرق استخوان و گندم چیست؟ چرا هیچ

گلی در رودخانه نمی روید؟ چرا صخره از عریانی دریا نمی گوید؟ چرا کسی غبار اسمان را پاک نمی کند؟چرا

دستی کلمه های بی روح را در خاک نمی کند؟ ایا پرتقالها هم گناه می کنند؟ ایا لیموهای  ترش قدر  وقت را

می دانند؟ ایا مرده ها غزل می خوانند؟ ایا مادر بزرگم در برزخ همسایه یک پروانه جوان است؟  اکنون  در

کهکشان ساعت چند است؟

تا تو روی زمین قدم می زنی و هر شب چراغهای ایوان را روشن می کنی فرشته ها پلک بر هم نمیگذارند

ماهی ها قلب ابی تو را ترجمه می کنند و جاده ها همچنان به راه خود ادامه می دهند .

شمعها کی می خوابند ؟ بوسه ها کی می میرند؟ ابها کی تشنه می شوند؟ نانها کی گرسنه می مانند؟

کلمه هایم را در جیب شیطان نمی ریزم و بند کفشهای او را نمی بندم .به قفسها سلام نمی کنم نبض مرگ

را می گیرم و به انتظار اتفاقهایی که هنوز نیفتاده اند می مانم.


 

نوشته شده توسط حلیمه در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت